دريا
|
|
Monday, December 20, 2004
او نمي دانم چه مدت بود كنار پنجره ايستاده بودم و خيابان را نگاه مي كردم. شايد ساعتي گذشته بود كه به رفت و آمد مردم خيره شده بودم. از دلم گذشت كه كاش يكي از آنها او بود. ذهنم به گذشته ها رفت و خاطرات او را مرور كردم. دلم هوايش را كرده بود. ناگهان ديدمش كه از آنسوي خيابان به طرفم مي آيد. نفسم بند آمد... باورم نمي شد... ناگهان همكارم تكانم داد: كجايي؟ ايستاده چرت مي زني؟ زنگ تفريح را بزن!
Comments:
Post a Comment
|
|
||||||||||||
|
|
|||||||||||||