دريا


Monday, December 20, 2004

او

نمي دانم چه مدت بود كنار پنجره ايستاده بودم و خيابان را نگاه مي كردم. شايد ساعتي گذشته بود كه به رفت و آمد مردم خيره شده بودم. از دلم گذشت كه كاش يكي از آنها او بود. ذهنم به گذشته ها رفت و خاطرات او را مرور كردم. دلم هوايش را كرده بود. ناگهان ديدمش كه از آنسوي خيابان به طرفم مي آيد.

نفسم بند آمد...

باورم نمي شد...

ناگهان همكارم تكانم داد: كجايي؟ ايستاده چرت مي زني؟ زنگ تفريح را بزن!

ناهید اشکبوس

Aaramesh  ||  1:22 AM

Comments: Post a Comment

دوستان:

آرشيو: