دريا


Sunday, April 20, 2003

خيلي عصبي بود
وقتي نگاهش كردم مفهوم اضطراب را فهميدم
براي اينكه كمي ارام بشه فكر كردم بهتر باشه ذهنش را مشغول كنم
قلم و كاغذ را دادم دستش و گفتم بنويس
بي درنگ نوشت:
"بيچاره كلمات يا بيچاره من.
راستي متهم اصلي كدام است؟!
كلمه به قصد"تشويش اذهان عمومي"روانه ذهن من شد يا من خود به تشويش اذهان عموم كمر بسته و كلمات را دست و پا بسته به خدمت اين هدف شوم گرفتم.
متهم اصلي كدام است؟!
دو ساعت و نيم از ساعتي كه بايد اتهام را تفهيم مي كردند گذشت و همه كساني كه پشت ميز نشستند همچنان ارام مشغول مطالعه اند.
همراهان يكي يكي بي حوصله شدند و هراسم از اين است كه عاقبت هيچ كس نماند.
قاضي پرونده هم دو سه باري در اوج ارامش از كنارم گذشت و شايد هيچ ندانست كه به جز متهم بودن تشويش اذهان عموم متهم به زندگي نيز هستم و خارج از اينجا هم برنامه هايي براي اين زندگي ناگزير دارم.
........
بر خلاف هميشه عقربه هاي ساعت مثل لاك پشت رژه مي روند و همراه ديگري قصد رفتن مي كند.ما متهماني هستيم كه براي پاي نهادن به اينجا ناگزيريم كه همه زنگي مان را تعطيل كنيم.
كساني كه ماندند احتمال بازداشت را زمزمه مي كنند اما من مي دانم كه براي قاضي هيچ بازداشت و وثيقه اي سنگين تر از انتظار و سردر گمي در پشت در اتاقش نيست:
متهم!زندگي ات تعطيل همچنان منتظر باش!"
هنوز اخرين نقطه متنش را نذاشته بود كه براي تفهيم اتهام به داخل دادگاه دعوت شد.
به دنبال همراهان مي گشت اما هيچ كس باقي نمانده بود
نگاهي كرد و بي هيچ صحبتي به تنهايي به دادگاه رفت.


Comments: Post a Comment

دوستان:

آرشيو: