دريا


Friday, January 03, 2003

هميشه باهاش حرف ميزدم!!
براي هر مسئله اي تا اول نظر او را نمي پرسيدم خيالم راحت نميشد!!
اما چند مدت بود كه ازش خجالت ميكشيدم!!
حتي شب يلدا هم باهاش حرف نزدم!!
ديشب دلم براش تنگ شد!!
رفتم كنارش!!
دستم را گذاشتم رو قلبش و رو قلبم!!
اه كشيدم!!!!
بهم گفت:
سر مكش حافظ زاه نيمه شب
تا چو صبحت ايينه رخشان كنند


Comments: Post a Comment

دوستان:

آرشيو: